|
هرگونه استفاده از مطالب وبلاگ، در صورت لعن بر خلفاي غاصب، بلامانع بوده و موجب امتنان است. یا علی
|


«ماشیءٌ کانَ زَوَّرتُهَ فِی الطَّریق الّا اَتی بِهِ اَو بِاَحسَنَ مِنهُ»
پیامبر پیش از این گفته بود:
«امت من را این دسته از قزیش هلاک خواهند کرد»
پرسیده بودند:
- تکلیف مردم در این شرایط چیست؟
فرموده بود:
- ای کاش میتوانستند از آن بر کنار بمانند.[1]
قرار بر این شده بود که ابوبکر، حکومت را به عمر و ابوعبیده جراح تعارف کند و آنها با تواضع آن را به او برگردانند.
ابوبکر بعد از اتمام سخنرانی گفت:
- یا با عمر یا با ابوعبیده جراح بیعت کنید و کار را تمام کنید.
عمر گفت:
- نه به خدا ما هیچکدام با وجود شما این کار را نمیکنیم. دستت را پیش بیاور تا با تو بیعت کنیم.
ابوبکر بیدرنگ دست پیش آورد و اول عمر، و بعد ابوعبیدهی جراح و بعد سالم غلام حذیفه با او بیعت کردند. سپس عمر با زبان تازیانه از مردم خواست که وحدت مسلمین را نشکنند و با خلیفهی پیامبر بیعت کنند.
پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد.
پدر مبهوت از عباس پرسید: 
- عمو معنی این تکبیر چیست؟
عباس گفت:
- یعنی آنچه نباید بشود، شده است.[2]
آنچه پدر کرد، غفلت و غیبت نبود، عین حضور بود. در آن لحظه هر کس پیش پیامبر نبود، غایب بود. غیبت و حضور نسبی است. وقتی که دین خدا بر زمین مانده است، با دین و در کنار دین بودن، عین حضور است. هر که نباشد، دچار وسوسه و دسیسه میشود. کسی که با چراغ و در کنار چراغ است که راه را گم نمیکند.
ماه باید در آسمان باشد و از خورشید نور بگیرد، به خاطر کرم شبتابی که نباید خود را به زمین برسانند. ابرهای تیره از سقف سقیفه گذشتند و خانهی پیامبر را احاطه کردند، همهمه در بیرون در شدت گرفت و در آنچنان کوفته شد که ستونهای خانهی پیامبر لرزید.
- بیرون بیایید. بیرون بیایید و گرنه همهتان را آتش میزنیم.
صدا، صدای عمر بود.
تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی، اما در را نگشودی.
- تو را با ما چه کار؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم.
باز هم فریاد عمر بود:
- علی، عباس و بنیهاشم، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفهی پیغمبر بیعت کنند.
- کدام خلیفه؟ امام و خلیفهی مسلمین که اینجا بالای سر پیغمبر است.
- مسلمین با ابوبکر بیعت کردهاند، در را باز کن و گر نه آتش میزنم.
یک نفر به عمر گفت:
- اینکه پشت در ایستاده، دختر پیغمبر است، هیچ میفهمی چه میکنی؟ خانهی رسول الله ...
عمر دوباره نعره کشید:
- این خانه را با هر که در آن است، آتش میزنم.
بزودی هیزم فراهم شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت.
تو همچنان پشت در ایستاده بودی و تصور میکردی به کسی که گوشهایش را گرفته میتوان گفت که هدیت چیست؟ خیر کجاست و رسالت چگونه است.
در خانه تنی چند از اصحاب رسول الله هم بودند، اما هیچ کس به اندازهی تو شایستهی دفاع از حریم پیامبر نبود.
تو حلقه میان نبوت و ولایت بودی، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت.
محال بود کسی نداند آنکه پشت در ایستاده، پاره تن رسول الله است.
هنوز زود بود برای فراموش شدن این حدیث پیامبر که:
- فاطمه بضعه منی فمن آذاها فقد آذانی و من آذانی فقد آذالله.
فاطمه پاره تن من است، هر که او را بیازارد، مرا آزرده است و هر کس مرا بیازارد خدا را.
وقتی آتش از در خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش بیار معرکهی ابوبکر، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت.