تبليغاتX
Free Image Hosting مصائب بی بی دوعالم علیها السلام - کشتی پهلو گرفته (قسمت سوم)
هرگونه استفاده از مطالب وبلاگ، در صورت لعن بر خلفاي غاصب، بلامانع بوده و موجب امتنان است. یا علی

 

 

 

 

«ماشیءٌ کانَ زَوَّرتُهَ فِی الطَّریق الّا اَتی بِهِ اَو بِاَحسَنَ مِنهُ»

پیامبر پیش از این گفته بود:

«امت من را این دسته از قزیش هلاک خواهند کرد»

پرسیده بودند:

-       تکلیف مردم در این شرایط چیست؟

فرموده بود:

-       ای کاش می‌توانستند از آن بر کنار بمانند.[1]

قرار بر این شده بود که ابوبکر، حکومت را به عمر و ابوعبیده جراح تعارف کند و آنها با تواضع آن را به او برگردانند.

ابوبکر بعد از اتمام سخنرانی گفت:

-       یا با عمر یا با ابوعبیده جراح بیعت کنید و کار را تمام کنید.

عمر گفت:

-       نه به خدا ما هیچکدام با وجود شما این کار را نمی‌کنیم. دستت را پیش بیاور تا با تو بیعت کنیم.

ابوبکر بی‌درنگ دست پیش آورد و اول عمر، و بعد ابوعبیده‌ی جراح و بعد سالم غلام حذیفه با او بیعت کردند. سپس عمر با زبان تازیانه از مردم خواست که وحدت مسلمین را نشکنند و با خلیفه‌ی پیامبر بیعت کنند.

پدر هنوز در کار تغسیل و تدفین پیامبر بود که از بیرون در صدای الله اکبر آمد.

پدر مبهوت از عباس پرسید:

-       عمو معنی این تکبیر چیست؟

عباس گفت:

-       یعنی آنچه نباید بشود، شده است.[2]

 

آنچه پدر کرد، غفلت و غیبت نبود، عین حضور بود. در آن لحظه هر کس پیش پیامبر نبود، غایب بود. غیبت و حضور نسبی است. وقتی که دین خدا بر زمین مانده است، با دین و در کنار دین بودن، عین حضور است. هر که نباشد، دچار وسوسه و دسیسه می‌شود. کسی که با چراغ و در کنار چراغ است که راه را گم نمی‌کند.

ماه باید در آسمان باشد و از خورشید نور بگیرد، به خاطر کرم شب‌تابی که نباید خود را به زمین برسانند. ابرهای تیره از سقف سقیفه گذشتند و خانه‌ی پیامبر را احاطه کردند، همهمه در بیرون در شدت گرفت و در آنچنان کوفته شد که ستونهای خانه‌ی پیامبر لرزید.

-       بیرون بیایید. بیرون بیایید و گرنه همه‌تان را آتش می‌زنیم.

صدا، صدای عمر بود.

تو با یک دنیا غم از جا بلند شدی و به پشت در رفتی، اما در را نگشودی.

-       تو را با ما چه کار؟ بگذار عزاداریمان را بکنیم.

باز هم فریاد عمر بود:

-       علی، عباس و بنی‌هاشم، همه باید به مسجد بیایند و با خلیفه‌ی پیغمبر بیعت کنند.

-       کدام خلیفه؟ امام و خلیفه‌ی مسلمین که اینجا بالای سر پیغمبر است.

-       مسلمین با ابوبکر بیعت کرده‌اند، در را باز کن و گر نه آتش می‌زنم.

یک نفر به عمر گفت:

-       اینکه پشت در ایستاده، دختر پیغمبر است، هیچ می‌فهمی چه می‌کنی؟ خانه‌ی رسول الله ...

عمر دوباره نعره کشید:

-       این خانه را با هر که در آن است، آتش می‌زنم.

بزودی هیزم فراهم شد و آتش از سر و روی خانه بالا رفت.

تو همچنان پشت در ایستاده بودی و تصور می‌کردی به کسی که گوشهایش را گرفته می‌توان گفت که هدیت چیست؟ خیر کجاست و رسالت چگونه است.

در خانه تنی چند از اصحاب رسول الله هم بودند، اما هیچ کس به اندازه‌ی تو شایسته‌ی دفاع از حریم پیامبر نبود.

تو حلقه میان نبوت و ولایت بودی، برترین واسطه و بهترین پیوند میان رسالت و وصایت.

محال بود کسی نداند آنکه پشت در ایستاده، پاره تن رسول الله است.

هنوز زود بود برای فراموش شدن این حدیث پیامبر که:

-       فاطمه بضعه منی فمن آذاها فقد آذانی و من آذانی فقد آذالله.

فاطمه پاره تن من است، هر که او را بیازارد، مرا آزرده است و هر کس مرا بیازارد خدا را.

وقتی آتش از در خانه خدا بالا رفت، عمر، آتش بیار معرکه‌ی ابوبکر، آنچنان به در حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت.

 


 



1- ماجرای سقیفه به نقل از خصائص مسند احمد. صفحه 24 چاپ مصر.

2- انساب الاشراف صفحه 582 (زندگانی فاطمه شهیدی، ص 108).

+ لعنت فرستاده شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط شیعه علی (خادم بی بی)  |